شبی بسیارسرد و تاریک، در عمق جنگلی ناشناس ومه آلود، تنها مانده بودیم …

قانلی دومان (مه خونین )

شبی بسیارسرد و تاریک،
در عمق جنگلی ناشناس ومه آلود،
تنها مانده بودیم …

درذهنمان این بودکه ،باید از این هوای پر از مه ،عبــــورکرد

باید همه جوانب را،مرورمی کردیم
بیدار بودیم ،اما تنها وبدون کمک ، وباید ، فصل نویی را مرور می کردیم

درمیان درختان سربه فلک کشیده ودر جنگل مه آلود، غریب بودیم
باید ، از گزند رعد و برق وسرما وجنگل مه آلود وخون آلود ، راه نجات را برمی گزیدیم.

در عمق درّه های مه آلود! فریاد مان را نمی دانم چرا کسی نمی شنید !
در پیچ و خم های آن ، دنبال کس بودیم که راه نشانمان بده!

اما ،دریغ ازکسی ؟

دیگر توانی باقی نمانده بود وهواهم ،تاریک می شدو سردتر؟

از هوای مه آلود در سایه غروب،دیگر امیدی ،نبود؟

درآن شرایط بسیارسخت ،یهویی به نظرم آمد شعر زیبایی ازفروغی بسطامی :

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدن
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند

و …

آنچه برای ما که ازقافله عشق به دورماندیم ،تنها چیزی که ازمردان بی ادعا وخستگی ناپذیرومردان میدان ومحبوب که محبوب ترهم شدند ،باقی ماند ،خاطرات ودلتنگی هایی است که ،از شما عزیزان سفرکرده ،به یادگارماند؟

ای خادمان دولت ،دیدارمان به قیامت.

یاد ونامتان ماندگار وراهتان پر رهرو ای شهدای خدمت.

  • نویسنده : محرم محمدیان
  • منبع خبر : صفای خبر