با فکری پر از آشوب لباس هایم را پوشیدم به قدری عجله داشتم که انگار  دفاع نامه ی زندگیم عقب افتاده

با فکری پر از آشوب لباس هایم را پوشیدم به قدری عجله داشتم که انگار  دفاع نامه ی زندگیم عقب افتاده

کت و شلوار اداریم را تنم کرده بودم داشتم دنبال عینکم میگشتم ، نمیتوانستم پیدایش کنم از بس عجله داشتم برای رسیدن، که برای اهالی خانه فراخوان داده بودم تا عینکم را پیدا کنند

یکی زیر مبل را میگشت آن دیگری روی کابینت را و… یهو مادرم گفت یه نگاهی هم به کیفت بنداز همین که میخواستم کیفم را نگاه کنم متوجه شدم که عینکم روی چشمم قرار دارد و هیچکس متوجه این موضوع نبود و این نشان می داد که هرکس به اندازه من گرفتار ذهن آشوب زده خودش هست .

و من متوجه مطلبی شدم همه به اندازه من مشغله ذهنی دارند که متوجه عینک روی چشم من نبودند ولی با این حاال همه برای پیدا کردن عینک به قصد کمک تلاش خودشان را می کردند بلاخره کمی باهم به این موضوع خندیدیم و من از خانه بیرون آمدم تا به محل کارم برسم مثل همیشه تند راه میرفتم تا سر وقت به اتوبوس اداره برسم کمی ماند به قرار ایست (ایستگاه اتوبوس اداره) تیر چراغی را دیدم مثل همیشه منتظر من بود تا بهش تکیه کنم و منظره آن طرف خیابان را تماشاکنم درختان آن طرف خیابان در آن هیاهوی تلخ تکنولوژی دیدنی تر به نظر می رسیدند

درختانی که انگار در کوچه ناکجا آباد در ساعت صفر زمان دیدار هر روز آدمیان را تجربه میکردند و با صلابت به نظاره ایستاده بودند جالب بود هر روز که میبینمشان انگار جوانتر شده اند برگهایشان بطوری دلپذیر در زیر نور آفتاب می درخشند در حالی که ما از شدت گرما عرق کرده ایم هر لحظه بادی آنهار را به رقص در می آورد و به این زیباییشان جلوه ای دیگر میده دعینک دودیم را درآوردم تا بهتر ببینم مغنه ام کمی کج شده بود از زیر چادرم آن را هم درست کردم ولی انگار بدتر شده بود.

رفتگر خیابان را که هر روز آن خیابان را نظافت میکرد می شناختم مرد خوبی است او همیشه جوب کنار خیابان را که تمیز میکند ته سیگار ها را چارو میکند ولی کاری به خاک پیاده رو ندارد نزدیک به سه ماه است که خاک گلدانی در آنجا ریخته و آن رفتگر آنجا را تمیز نمیکند یا اینکه گربه ای در خیابان مرده و کسی آن حیوان را به کنار درختان ایستگاه انداخته و آن رفتگر توجهی به لاشه آن حیوان ندارد بوی بدی آید بقدری که نمی شود تحملش کرد

چند بار خواستم به او بگویم که آن لاشه را بردارد ولی بنظرم رسید که خودش چشم دارد و میبیند و من هم چیزی نگفتم شاید نمیخواست ببیند

آخر میدانید ما آدمها فقط چیزهایی را می بینیم که دلمان خواهد آنها را ببینیم نادیده گرفتم شگرد خوبی است برای نفهمیدن قبلا هم با همچین افرادی سرو کار داشتم ، حتما که شماهم از این نوع افراد کم ندیده اید

اتوبوس رسید و من پایم را در پله ی اتوبوس گذاشتم و یا علی گفتم و سوار شدم

سلام صبح بخیر !! !ما این اتوبوس را با رنگش میشناسیم (( سبز سبز سبز)) بلاخره ماشین رنگ خوشگله ما رسد و همه همکاران آن روز آمده بودند صندلی ها پر شده بود فقط در صندلی آخر جا بودو من مستقیم به طرف آن صندلی حرکت کردم و اتوبوس هم به راه خود ادامه دادهمین طور وسط اتوبوس تلو تلو میخوردم که سرم به سقف آن خورد یکی از همکارانم به شوخی گفت قد بلند همین دیگه ….

بماند که با این قد بلندی چه پزی دادم

اتوبوس داشت به اداره نزدیک میشد که دیدیم یکی از همکاران دوان دوان خودش را به پای ماشین رساند و خواست که سوار شود چند قدمی که رفتیم به درب اداره رسیدیم ، همکارانی که جلوتر بودند زودتر پیاده شدند و من با قدی خمیده که نکند سرم دوباره به سقف اتوبوس بخورد آهسته تر پیاده شدم و یک شروع پر تلاطم دیگر در ادهره شروع شد

شروعی دیگر و عجله ای برایبرای به پایان بردن یک روزکاری

این عجله برای پایان یک روز عمرمان بود که دقایق پایانی آن را برای خارج شدن از اداره محاسبه می کردیم.

  • نویسنده : حانیه مولوی
  • منبع خبر : صفای خبر